عینک کور
 

سلام .

اولا که مثل همیشه دیر اومدم .

دوما هم که :

به هر حال برای هرکسی ممکنه اتفاق بیافته ...

مثلا فکر کن داری تند تند می دوی تا برسی به اتوبوس شرکت واحد ، وقتی داری از پله ها بالا می ری و طبیعتا همه نگاه ها به سمت توئه که داری می نفس نفسی ، پات گیر کنه به شلوغ پلوغیه توی سرت ودرست لحظه ای که داری فرو میری تو کف اتوبوس ( که البته یه مقدارت هم بخار میشه !) اون ها رو می بینی که به پاشنه کفش هات چسبیدن و ولت نمی کنن.

یا مثلا داری توی یه خیابون شلوغ به سرعت راه میری و قصد خرید یا فروش هیچ چیز رو نداری ، به نفر تو رو میندازه توی چمدونش و با خودش میبره به ایستگاه قطار ...

به هر حال ، ایستگاه های قطار دلگیرتر از این حرف ها هستن ...

به هر حال یکی باید این حرف ها رو می گفت :

عصر غمگین تری که می خواهی

روی ریل قطار گریه کنی

به کسی که نرفته فکر کنی

بی جهت ... زار زار گریه کنی

دامن چند سالگی هایت

که چه بادی گرفته در سر تو !

پسر کوچکی که خیره شده

به من و ساق های لاغر تو !

( فکر کن دامنت پر از سنگ است

فکر کن پرت می شوم به هوا

فکر کن خواستی بیاندازی

سنگ ها را دوباره به دریا ...)

ماهی کوچکی که در چشمم

تخم ریزی مضحکی کرده !!

مرد هیزی  نشسته در ساحل

تخم چشم مرا درآورده ...

مرد بی شک نشسته منتظر

بچه ای که هنوز در راه است

توی خانه نشسته ای،  تنها

منتظر نیستی / که نه ماه است

منتظر نیستم که بر گردی

با قطاری که از تو جامانده

کودکی مرا زنی روی

ریل های قطار خوابانده ...

کودکی منی که می خواهد

توی آغوش تو بزرگ شود

بره احمقی که می ترسد

عاشق چشم های گرگ شود



ظهر دلگیر و گرم تابستان

از دل آب پر زده ماهی

روی شن های خشک جان داده

عصر غمگین تری نمی خواهی ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - لیلا اکرمی