عینک کور
شعر

کسی هست که همچنان زیر آوار نفس می کشد . باور کن دارد نفس می کشد .
گوش کن :

با اینکه دنبال رد پا گشتن به خودی خود کار جالبیه و از بقیه کار ها ی روزمره گاهی عاقلانه تر به نظر می رسه ولی پیدا کردن این رد پا در ادبیات ، آنهم ادبیات الکترونیکی ... نمی دونم . شاید من زمان مناسبی رو برای به روز کردن وبلاگم انتخاب نکردم ولی در هر حال تصمیم دارم این پست رو با تکه ای از شاملو شروع کنم و با یک کار سپید از خودم تمام کنم :

ودریغا ،
ای آشنای خون من ای همسفر گریز
آنها که دانستند
چه بی گناه در این دوزخ بی عدالت سوختم
در شماره
ازگناهان تو کمترند .

و اما کار سپید :

می ترکانم
جوش های روی صورتم را
از حرص
بادکنک توی دهانم را
از صبح
و شمای توی سرم را
از وقتی که فراموش کرده ام

اگر مرا سر راه نمی گذاشتند
مثلا کجا می گذاشتند ؟
تفاوت بزرگم با موسی در این است
که شهر کودکیم رودخانه نداشت

از لحاظ زبان ایراد دارم
دراز است ،
از لحاظ فرم
که می بینید !
و ،
اگر در دنیا
چیز با محتوایی سراغ دارید ،
روی مال من هم حساب کنید .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٦/۸ - لیلا اکرمی