عینک کور
تخت را از هر طرف بخوانی

« تخت را از هر طرف بخوانی ، نمی خوابد »

 

 

شاید ...

ولی چه خالی بی پایانی

.

.

.

 پدر را مثل یک بادکنک گنده آوردند و کشان کشان تا خانه رساندند و با یک نخ به میله تخت بستند تا پرواز نکند... هرچند همه چیز بهتر خواهد شد ، قطعا! این روزهای سیاه را چطور می شود « نوشت »؟!

- حتما همانطوری که می شود « تحمل کرد »!

 

 یکی از اتفاق های دوران کودکی ام که برای بقیه جالب است و برای من کابوس ، ترس عجیب و غریبی است که از بادکنک داشتم ! مادر یک ظهر گرم تابستان تعداد نسبتا زیادی بادکنک را ( که پسر خاله ی شجاعم !!! از شانسی در آورده بود ) باد کرد و مجبورم کرد بادکنک ها را یکی یکی بترکانم تا این ترس بترکد و برود به هوا... ، من همه ی بادکنک ها را ترکاندم ، ولی آن ظهر گرم هیچوقت یادم نخواهد رفت با صدای مهیب ترکیدن... و البته هنوز هم می ترسم ، هم از بادکنک و هم از پاهای پدر که این روزها ...

 

[ این روزها ؛ همه طپش نگاه می کنند ... شما چطور ؟ ]

 

 یک تلویزیون گذاشتیم در اتاقی که رو به حیاط بود تا اگر « کسی » حوصله اش سر رفت روشنش کند و بنشیند حیاط وحش ، راز بقا و یا از این قبیل چیزها نگاه کند و دیگر حوصله اش سر نرود! (لازم به ذکر است « کسی » فقط به برنامه های مستند خصوصا مستند حیوانات علاقه دارد.)

 

 اما من فکرش را هم نکرده بودم . اصلا من به این چیز ها در کل فکر نمی کردم ، فقط رفته بودم درخت های باغچه را آب بدهم ( از وقتی « کسی » این کار را نمی کرد ) ... حتی تصورش کمی عجیب بود !

 

هم ذات پنداری شیلنگ آب با مارهای افعی جنگل های آمازون ؟!!

   

 کبودی های روی بدنم به هیچ چیز خاصی مربوط نیست . من نه مازوخیسم خاصی دارم و نه هیچ چیز دیگری... بجز یک دل که خیلی خیلی خیلی گرفته ، این روزها...

 

[ این روزها ؛ همه طپش نگاه می کنند ... شما چطور ؟ ]

 

 هرچند من واقعا زمان زیادی برای دیدن برنامه های تلویزیون ندارم (البته اگر این هم یک پز روشنفکری نباشد!) ولی چند شب پیش یکی از شبکه های داخلی داشت یک گاوباز پیر را نشان می داد که پس از آخرین مسابقه اش دچار جراحت عمیقی شده بود . اعتراف کنم که این روزها گاوبازها به هر حال پرطرفدارتر از وبلاگ نویسان هستند (از هر نوعش!) و دور و برشان پر سر و صدا تر است .

از رفتارهای غیر انسانی گاو به خاطر آن ضربه ها هم که بگذریم ، هر چند در نوع خودش دردناک بود ، گاوباز هم رفتارهای عجیبی داشت و معشوقه اش ... ( ببخشید ، من دروغ گفتم! در تلویزیون ایران که کسی معشوقه ی آن طوری ندارد!! من واقعا تلویزیون ندیدم ، فقط می خواستم بگویم داستان « زخم » از مجموعه « آماتورها » ی « بارتلمی » این روزهایم را کمی تغییر داد.)

 

[ این روزهایم کمی متفاوت تر از بقیه شد ... ]       

 

۩۩۩

 

بعد از بی خوابی های اخیر که همه اش را نوشتم :

 

·        معذرت خواهی بزرگتری به خاطر نبودن های مکرّرم ... چه در به روز کردن وبلاگ و چه در پاسخ دادن به کامنت های دوستان . که اگر بتوانم جبران می کنم .

·        اتفاق خوبی که دارد می افتد این است که مجله ای که احتمالا تعریفش را شنیده اید ، حالا دیگر شماره اولش تقریبا آماده است و به زودی به دستمان می رسد . فقط اینکه « ما » یی که قرار است « همین فردا بود » را هدایت کنند ، جمعی از همه ای هستند ، که « شما » اید ... پس حتما به کمک همه نیاز است و ما منتظریم  .

توضیحات مفصل ترش را در وبلاگ « سید مهدی موسوی » بخوانید : 

 

«اولین نشریه تخصصی غزل پیشرو»

...همین فردا بود...

 

۩۩۩

 

امّا ؛ شعر که نمی دانم چطور :

 

فنجان لب پریده ی سرگرم دست هام

یک مرغ زنده ی عصبی روی میز شام

 

مادر نشسته زیر اُپن گریه می کند

در باز می شود... و فقط بچه ها :

- « سلام » ...

 

سیگار از میان لبش پرت می شود

روی جواب کردگی گوجه های خام!

 

انگشت ها که ضرب گرفتند روی میز

موزیک جنگ سخت تری :

«  دام ... دام ... دام ... »

 

دارد به چیز مشترکی فکر می کند

به ارتفاع بیش تر از پیش پشت بام

 

■■■

یک قتل دسته جمعی مشکوک به همه

که ... رشد کرده توی سر مرغ ، انتقام

   

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱۸ - لیلا اکرمی