عینک کور
يويو

 

 نیمکت چندم کلاس ، مال کسی ست که 4 متر و 27 سانتی متر قد دارد؟!

 

« اندازه » یکی از کلی ترین مباحثی است که الآن توی سرم است و البته یکی از نسبی ترین آنها هم ...

اندازه قدم ، اندازه طول و عرض این اتاق لعنتی ، اندازه موها و ناخن ها ، اندازه قرص های تجویز شده ، اندازه دوری ، اندازه تنهایی ، اندازه دلتنگی ، اندازه غم ....

طول و عرض آن اتاق بالایی که ثابت اند ولی بقیه یک سیر اکیدا صعودی دارند و الی ماشاالله...

۩

 

ماهیان می دانند

عمق هر حوض به اندازه دست گربه ست!!

 

با تمام احترامی که بالطبع برای همه انسان ها؟ قائل هستم اما من این تصمیم مهم را گرفته ام:

روان شناس ها تقریبا احمق ترین آدم ها هستند...

یکی از همین ها دیروز دستش را کرده بود توی حلقم و مدام جلوتر می رفت و می خواست آن اندازه ها را که گفتم بیرون بیاورد!!!

 

اما ؛

باور می کنید؟ نمی فهمید که این حوض خیلی عمیق تر از این حرف هاست و خیال ماهی ها هم تختِ تخت...

۩

 

چهل و چند روز طول کشید تا آن قله را فتح کنیم ؟

 

امیدوارم حالا دیگر همه « همین فردا بود » را خوانده باشند ...

البته شماره اول به علت چاپ نه چندان خوبش و ناخوانا بودن مطالب کاستی هایی داشت که...

هرچند sort مجله واقعا همه ي ما را کشت ...

        آري ، رسم روزگار چنین است

( برای اینکه «کورت ونه گات» هم راضی باشد . اصلا این پست تقدیم به ونه گات به خاطر روزهای با هم بودنمان ...)

 

اما جدا منتظر شماره بعدی باشید که کاملا متفاوت است و با چاپ عالی ان شاالله...

 

·        نکته مهم :

 

نامه هایی به دست ما رسیده که دوستان خواسته اند فرم اشتراک را برایشان ارسال کنیم تا اشتراک بگیرند ، به اطلاع دوستان برسانیم که برای گرفتن اشتراک پر کردن فرم اجباری نیست . دوستانی که اشتراک مجله را می خواهند کافی است:

برگه ای شامل مشخصات فردی، آدرس دقیق پستی و تلفن تماس را پر كنند

3000 تومان به شماره حساب 0008296006794 عابربانک تجارت

به حساب سید مهدی موسوی واريز كنند

اصل فیش بانکی به همراه برگه ي حاوي مشخصات را

به صندوق پستی نشریه 1416- 31375

ارسال نمايند

 

·        نکته مهم تر :

 

قرار بود نشریه دوماهنامه باشد و انگار ما کمی تاخیر کردیم. چند تا دلیل داریم که احتمالا می پذیرید :

1-    به علت مشکلات مالی مجبور شدیم یک جابجایی صورت بدهیم و اسپانسرمان را تغییر دهیم  ، که این جابجایی بیشتر از پول نیازمند زمان بود

2-    احتمالا بد ترین اتفاقی که می توانست برای آقای موسوی رخ بدهد گم شدن لب تاپشان بود ولی قطعا بدترین اتفاقی که می توانست برای نشریه بیافتد گم شدن لب تاپ آقای موسوی بود... تمام مطالب جمع آوری شده و سایر اطلاعات مربوطه در لب تاپ بود و یکسری از کارها باید از نو انجام می شد...

 

 ۩

 

از این بالا دارم به آن پایین نگاه می کنم ، ارتفاع هم چیز مضحکی است که باید کم شود ...

 

صدای حرکت رفت و برگشتی این «یو یو» از دست کدام بچه افتاده توی سرم؟!!

 

و ؛

بالاخره شعر ...

 

زنگ در را زدم فرار کنم

مثل يك بچّه شيطنت كردم

هیچکس توی خانه خوابیده

من نبودم ، نزن! غلط کردم!

 

قایمم کرد پشت در باشک

ترشی یک لواشک آلو

لیس می زد نبودن من را

سگ هاری کنار بودن او

 


   

 

ديرتر توي نامه مي خواني

بر نمی گردم ِ به زودی را

منتظر می شوی که درک کنی

ارتباطی فقط عمودی را

 

پستچی عاشق تو خواهد شد

و به تو/ زنگ می زند تلفن

که تو از ترس پاسخی مثبت

مرد باش و بلند گریه نکن

 


   

 

هاری مزمنی که.../ می گیرم

ارتباط سرنگ ها با رگ

قطره های درشت اشکم را

ریختم با صدای هق هق سگ

 

زندگی کرده بود بچّه ی بد

خانه های بزرگ لی لی را

روی خط رفت و بعد قهر شدند

بچه های محله با « لیلا »

 

فکر کن یک  « نیاز » مشترک است

که همیشه به یک نفر دارد

دختر چند ساله ای غمگین

که فرو رفته توی خواب « صمد »

 


   

 

حالت خوب یا بدی داری

مثل برخورد آب با آتش

زندگی کرده بودشان یک عمر

شوهرت با عروسک زشتش

 

هيچكس پشت خط نمي آيد

تا خود صبح هم که در بزنی

لای این نامه ها بخواب و بمیر

تو به هر حال ، باز مال مني

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٩ - لیلا اکرمی