عینک کور
اگر چيزی باقی مانده...

 

اگر چیزی از عید و بهارتان برای من هم باقی مانده...

اول از همه با نقدی بر مجموعه « صدای موجی زن » اثری از خانم ها هدی قریشی و مونا زنده دل شروع می کنم که فکر می کنم بعد مدت های زیادی که در این وبلاگ به شعر بسنده کرده بودم شدیدا لازم باشد:

بسمه تعالی

 

برای شروع چند سطری را مشغول « هندونه زیر بغل گذاشتن » هستم :

« هندونه زیر بغل گذاشتن »

       نه برای اینکه مونا زنده دل و هدی قریشی عزیز دوستان نزدیک و صمیمی من هستند ( که نیستند! ) ، نه برای اینکه آنها زن هستند و من هم زن ( که از کجا معلوم؟!! ) و نه برای اینکه ژانر شعرهای آنها کاملا شبیه کارهای من است ( که نیست! )

« هندونه زیر بغل گذاشتن »

       تنها و تنها برای دل خودم و دل این کتاب!!!!

به خاطر اعتراف های همسایه های اطراف که مدت های زیادی مرا دست در دست صدای موجی زن می دیدند و از شما چه پنهان در شبهای بارانی در کوچه پسکوچه های خلوت ، ما را در آغوش هم ...

و به خاطر شبهای زیادی که این زن مرا زیر بالشش می گذاشت و فردا صبح بیدارم می کرد تا دوباره و دوباره بخواندم  و به خاطر همخوابه - همجنس یا ناهمجنسش را نمی دانم!! - ولی همخوابه بدجنسی که هنوز که هنوز است شبهای زیادی را بیدارم ...

   که البته : « هر کی خربوزه می خوره پای لرزش هم ... »

ادعا می کنم به همه دلایلی که می آورم و همه دلایلی که نمی آورم این کتاب یکی از معدود کتابهای خوب سالهای اخیر بود که مهمان کتابخانه من شد. اگر چه « مهمون از مهمون خوشش نمیاد ، صابخونه از هیچکدوم ...» ولی ، صدای موجی زن مهمان کتابخانه من نشد بلکه ساکن تختخوابم شد ...

اما ثمره این بی خوابی ها و بچه هایی که زاییدیم: [ قبل از معرفی بچه ها دو نکته هست که باید اشاره کنم:

یکی اینکه اگر جوجه ها آماده هم باشند ، و با توجه یا بی توجه به یک گل یا هزار گل ، دارد بهار می شود ... پس اجازه بدهید همه چیز را همینجا بشماریم

و دوم هم اینکه اگر تعداد زیاد ضرب المثل ها دارد شورش را در می آورد ، واقعا به من مربوط نیست . ( دندان های مصنوعی اسب پیشکش تا اطلاع ثانوی و تا زمان بیدار شدن اسب ، بالای سرش در لیوان هستند ، تا دلتان میخواهد بشمارید . -  جوجه ها را می گویم - ) ]

 

همه ی کاسه کوزه ها را سر این بچه های بیش فعال می شکنیم :

 

 ■■■

به حول و قوه الهی اولین فرزندمان یک پسر کاکل زری شد هم اسم پدربزرگ مرحومش ، که این بچّه هیچوقت بچه محبوبی لااقل برای من نبود :

شاید به خاطر حساسیت بیش از حدم ، و یا شاید به خاطر چیزهای دیگر از چیدمان شعرها در کتاب واقعا کلافه شدم ، اعتقاد دارم کارهای هدی و مونا کاملا با هم متفاوتند ، قضیه اصلا « هر که بامش بیش برفش بیشتر نیست » ، قضیه این است که شعرهای مونا را همینطوری هم نمی شود مثل « هلو برو تو گلو » قورت داد چه برسد به اینکه شعرهای هدی را هم بزنند تنگش. ( متن هیچ اولویتی برای مونا یا هدی قائل نشده )

مثل این که : « موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش بست »

راحت تر صحبت کنم: هربار آمدم این کتاب را بخوانم شعرهای مونا را یکبار مفصلا می خواندم و بعد دوباره شعرهای هدی را جداگانه یا : یکروز مونا و یکروز هدی ولاغیر...

■■■

 

دومین فرزندمان هم چه خدا خواست و چه نخواست پسر شد ، که اسمش را گذاشتیم « قافی » ، می خواستیم اگر دختر بشود اسمش را بگذاریم « قافیه» که نشد ... :

قافیه از زیباترین و بارزترین محاسن این کتاب است. اینکه قافیه چه کارکردهایی در غزل دارد و اینکه این شعرها اصلا سعی در استفاده بهینه از قافیه دارند یا نه مهم نیست ، مهم این است که قافیه ها واقعا بکر و دست نخورده و حرفه ای کار شده اند.

 

بارزترین نمونه اش در مونا ، شعر خوب :

 

خود کار گیج ، چندم امضا ، ورق ، ورق

خندیده شد به فال تو آقای شقّ و رق

 

و در هدا کار موفق :

 

ساعت سه بار زد به سرم : دنگ ! دنگ ! دنگ!

یک مرد ...یک فرشته ... نه یک تکه قلب سنگ

■■■

 

فرزند سوممان یک دختر تپل مپل شد که چون در آسمان ها عقدش را با پسر عمویش خوانده بودند ، عجالتا شوهرش دادیم رفت :

ردیف تقریبا در همه کارها کمرنگ بود ( شاید به خاطر ذهن عربیک این دو عزیز!! ) تقریبا 5/78 درصد از شعرها ردیف نداشتند و در چند شعر هم که ردیف به کاررفته بود ردیف ، اسمی نبود که هرچند من به شخصه این را از ایرادهای شعرها نمی دانم .

مثلا شعر :

این کارت عروسی من با کسی ست که

تو نیستی ، کنار من اینجا کسی ست که...

 

جزء معدود کارهای با ردیف این کتاب بود که ردیف نسبتا مشکلی هم دارد ، که البته من به هیچ عنوان این کار را از لحاظ کیفیت به کاری مثل :

« قشنگ من ! پری قصه های پیر شده!!»

ترجیح نمی دهم .

 

- یک نکته دیگر- « خارج از اتاق بچه ها » :

 

اگر مدام هدی و مونا می کنم و دارم در مقام مقایسه پیش می روم ، می دانم که اینها مشترکا کتاب چاپ نکرده اند که من بنشینم و بگویم مونای درونم چقدر مرا به سمت راست برد یا هدای درونم چقدر راست تر... که می ترسم از عواقب این کار. که « مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه » که « زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد » و از این حرف ها ...

و البته چاپ اینگونه ی این کتاب به خودی خود کار جالبی بود که خوش بینانه اش می شود: « یک دست صدا ندارد » و بدبینانه اش می شود : « آشپز که دو تا بشه آش یا شور میشه یا بی نمک » که من با هیچ کدام از اینها کار ندارم و حتی قصد مقایسه ، گفتم که مجبورم فقط بچه ها را معرفی کنم و اینکه هر کدام از این بچه ها مال کدام عباس آقا هستند!!!!

 

■■■

- لانگ شات - « داخل اتاق بچه ها » :

 

می دانید سخت ترین چیز در دنیا به نظر من داشتن بچه عقب افتاده است ، بچه بعدی ما ، به خاطر مسائل ژنتیکی یا مثلا مننژیت در کودکی عقب افتاده شد :

 

یکی از ایرادهایی که به کتاب وارد بود یکسان نبودن سطح کیفی شعر ها بود . منظورم سطح شعرهای هر شاعر در مجموعه کارهای خودش است . مثلا شعر : « بهار آمده یک داغ نو به من بدهد  » مونا را واقعا ضعیف تر از شعرهای دیگر، مثلا همین : « موزیک ناملایم باران ، زن توی پس زمینه آبی » می دانم .

یا در کارهای هدا :

نشسته ام وسط انتظار و تنهایی

تو هیچ وقت به این شعر ها نمی آیی

را نمی توانم با شعر موفق : « هدای سنگدل ول هدای مفت گران » مقایسه کنم .

 

که البته با توجه به قدیمی بودن این کارها و خصوصا با توجه به خراسانی بودن این دو عزیز می توان به آینده و به پنجره فولاد هم برای شفای این بچه امیدوار بود .

راستی بچه عقب افتاده هم که طبیعتا پسر بود حتی اگر خدای نکرده بخواهید فکر کنید « هر چی سنگه مال پای لنگه » و از این حرف ها ...

 

■■■

 

بچه طبیعی بعدی مان دختری کاملا معمولی بود که اسمش را خیلی عادی و معمولی گذاشتیم : « فروغ » :

نه اینکه رد پای فروغ در این کتاب امری عادی باشد ، نه اینکه چون اینها زن هستند بالطبع فروغ را در خودشان دارند و « از کوزه همان برون تراود که در اوست » و نه اینکه چون من زنم فروغ را توی این کتاب می بینم که « کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره »

قضیه فراتر از اینها و استفاده شاعرانه اینها از فروغ است که البته در کارهای هدا مشهودتر و بیشتر است و در کارهای مونا کمرنگ تر ولی زیرپوستی تر و به عقیده من موفق تر و چند تا «تر» دیگر ...

مثلا در مثنوی هدا که بعدا در موردش حرف می زنم اشاره های فوق العاده ای به وهم سبز فروغ شده و یک مورد دیگر از هدا :

 

زمان گذشت ...و ساعت چهاربار نواخت

زمان گذشت ...و هرلحظه دیرتر می شد

 

و در کار مونا :

به من نگاه کن از آن دریچه ی غمگین

که رو به کوچه ی خوشبخت تو اسیر شده

 

■■■

 

ششمین فرزندمان هم از خوبی یا بدی روزگار ، دختر شد . اما اینبار یک دختر استثنایی : « وتبارک الله احسن الخالقین ...»

دعوا داشتیم که این دختر به کداممان رفته که اینقدر زیبا ، خوش هیکل و بی همتاست و دعوا داشتیم اسمش را اسکارلت جانسون بگذاریم ، یا ، آنجلینا جولی !! :

فرم در این کتاب واقعا مرا دچار همان حیرتی کرد ، که آقایان را دچار می کند هنگام دیدن دختری همه چیز تمام. رعایت فرم در کارها واقعا شاعرانه بود ( توجه داشته باشید البته نسبت به زمان خودشان ، این شعرها واقعا مال زمانی است که خیلی از ما حتی از انواع فرم بی اطلاع بودیم.)

 

هدا در شعر :

سکانس آخر : زن / پشت بام / یاس / سقوط

و رنگ قرمز / تصویر روی زن ... و سکوت

از یک فرم معکوس موازی استفاده کرده ، روایت سینمایی شعر خیلی خوب پرداخته شده ، در اپیزود اول سه فضا در سه بیت بیان می شود : سکانس آخر ، درون شهر و اتاق دختر ( که خیلی زیرکانه ، «بودن مردی کنار پنجره در اتاق دختر» سؤالی در ذهن ایجاد می کند ) و در اپیزود دوم به صورت موازی این فضاها تکرار می شود: سکانس آخر ، درون شهر... همان طور که می دانید اتاق دختر حذف شده و به اتاق زن تبدیل شده ... فرم کاملا به خدمت محتوا در آمده و بدون اشاره مستقیم  ، شاعر ذهنیت خود را منتقل کرده .

 

و اما شعر اول کتاب :

مونا در این شعر انصافا شاعرانه کار کرده ، جدای فضای حسی و زیبایی که مخصوص مونا زنده دل است ، این شعر فرم شبه دایره ای پیچیده ای دارد :

شعر با یک فضای بکر شروع می شود : « باران ، صدای موجی زن ، جیغ رادیو »

انگار همزمان صدای رادیو پخش می شود که : صبح قشنگ هفته آغاز سال نو... بعد همانطور که شاعر به نفع مرگ عقب می کشد ما را هم به یک فضای خیلی دورتر می برد تا اینکه برمی گردد به نقطه ابتدایی ( مصرع اول ) و فضای « باران ، صدای... » و این فضا را با یک مونولوگ قطع می کند : با توام احمق کری؟ الو؟! 

بعد در بیت های پایانی یک دایره ی کوچک تر ( از دیدگاه فرمی ) در دل این دایره ی بزرگ تر درست می کند و از فضای کمرنگ تری حرف می زند ، دو دایره که البته متحد المرکز نیستند و باز برمی گردد به همان نقطه ابتدایی شعر ...

 

بی خیال ، از این بچه بگذریم که هرچه بگوییم کم است ...

 

 

■■■

 

فکرش را بکنید بعد از شش شکم زاییدن ، شکم هفتم آدم دو قلو بشود ...

اما دوقلوهای ناهمسان ، قضیه همان زن و مرد ترک و ژاپنی که بچه هایشان دوقلوهای ناهمسان می شوند و اسمشان را به قول ما ترک ها می گذارند: او هارا بو هارا!

دارم از مثنوی های توی این کتاب حرف می زنم . به نظرم مثنوی ها نه با تعصّب و کاملا، ولی نسبتا بهترین شعرهای این کتاب بودند. در مورد هر دو شاعر:

  گوشه و کنار شنیدم (حتی اگر « یک کلاغ چهل کلاغ باشد » ) که این دو کار خیلی شبیه به همند ، از کجا شنیدمش را بی خیال. به هر حال « دیوار موش داره موشم گوش داره »

 

اگر چه این مثنوی ها شباهت هایی به هم دارند ولی قضیه این شباهت ها مثل شباهت ضرب المثل « آش با جاش » است با ضرب المثل « ویلا با ژیلا »!!

 

خوب واقعا این ضرب المثل ها هم ، در ساختار به هم شبیه اند : هر دو سه کلمه ای و با فرمی یکسان ولی واقعا:

او هارا بو هارا ( در زبان آذری یعنی: این کجا ، آن کجا )

 

موضوع اصلا میزان قوت یا ضعف هیچ کدام نیست ، شاید شعر هدی از لحاظ تکنیکی قوی تر باشد یک فرم فوق العاده پیچیده دایره ای – موازی درهم که دقیقا با قله و دره ای که در شعر هست همخوانی دارد. استفاده از پرنده ای که به من درون شعر برمی گردد و مدام اشاره می کند به فرو رفتن راوی که همان پرنده درون شعر است :

 

کدام قله ؟ کدام اوج ؟ من فرو رفتم

در انتهای شما در لجن فرو رفتم

 

و چند سطر پایین تر :

 

و من تمام شما در خودم فرو رفتم

و یک قدم به جلو ده قدم فرو رفتم

 

و در انتهای شعر همه این فضاها که  به هم ربط پیدا می کنند را جمع کرده و کلید به مخاطب می دهد.

 

 و اما مثنوی مونا :

 

من مثنوی مونا را از لحاظ محتوایی و البته از لحاظ فرمی هم خیلی پسندیدم :

 

زنی که در ابتدای شعر وارد می شود ( مثل همان پرنده ) و در انتها به من راوی تبدیل می شود . از سوم شخص شعر را شروع می کند . به من درونی می رسد و بعد به یک خدا که حوصله را سر می آورد...

این روایت های موازی واقعا قوی کار شده ، قرص ها به شعر ها ارجاع داده می شوند ( و جایگزین یکدیگر می شوند ) ، تختی که زیر پنجره یک زن فلج قرار دارد ، اشاره زیرکانه دارد به سقوط انتهایی شعر . نادیده گرفتن زمان نگاه غیر خطی شاعر به زمان را نشان می دهد . خدای آورده شده در بیت هفتم بر می گردد به خدایی که خسته است و راوی در حال مشت زدن به او و به همه چیزهای بی فایده دیگر مثل : بت شکسته ، مثل اتاق شیشه ای ، مثل در نبسته ...

و سایر تکنیک هایی که در این دو مثنوی باعث شد من این دو کار را از کارهای خوب این مجموعه بدانم .

 

 

هر چند روند نوشتاری این نقد حکایت « آمدیم ابرویش را درست کنیم زدیم چشمش را هم کور کردیم » شد ولی با تمام این ها به خاطر همه چیزهایی که گفتم مجبور بودم ...

و به هرحال ما شعارهای جامعه مدنی را نشنیده گرفتیم و « دو بچه کافی است » را « از یک گوش فرو کردیم و از گوش دیگر در آوردیم » و خواستیم به همان مثل قدیمی بسنده کنیم که « هر آن کس که دندان دهد نان دهد » ( متن هیچ اشاره ای به دندان های اسب ابتدای کار ندارد )

که بچه های به دنیا آمده احتیاج به همبازی دارند و صدالبته ما احتیاج به عصای دوران پیری و از کار افتادگی ...

والسّلام

 

خب حالا بعد از اینهمه نقد و ضرب المثل مثل همیشه با یک شعر جدید این پست را هم تمام می کنم:

 

توي چشمان تو فرو بروم ، قول دادي! نياورم بيرون

بدن لـخت من اجازه بده تا بخوابد درون كاسه ی خون

: خواستم بچه بدي نشود مثل ديوانه ها تكان مي خورد!

- سقط كردي جنين جن زده را مي كشد كار جفتمان به جنون

مثل گرماي ظهر تابستان گيج و خسته كنار شومينه

خيره مانده به برف سنگيني كه نشسته ست روي تلويزيون

تيره تر توي تخم چشمانت بي جهت در حياط منتظريم

تا كلاغي به دادمان برسد من و «اولدوز» و قالب صابون



روي دوشم به خواب رفته پتو پلك هاي تو باد / كرده مرا

كه عزيزم به خاطر همه چيز كه نبودي كه نيستي ممنون!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٥ - لیلا اکرمی