مادر

اول ليوان ها را پرت می کرد

بعد

بشقاب ها را

بعد

ديس ها را

بعد

به سختی ما را

پدر

اول ليوان ها را می گرفت

بعد

بشقاب ها را

بعد

به سختی ديس ها را

ما

اول می افتاديم

بعد درد می کرديم

بعد

به سختی می شکستيم

حالا

در بزرگراه

وسوسه له شدن زير چرخ های اين تريلی

مرا اذيت می کند

و دندانهای مصنوعی

در را.

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
m

واقعا وقتی افتادی کسی تو رو نگرفت. يعنی ليوانها هم از تو مهمتر بودند؟

زردشت

درود خانم اکرمی نخست شاد باش برای وبلاک من فکر کنم اولین کس از کرج هستم که سر می زنم کار خوبی بود ساده و روان

فاطیما

تبریک برای وبلاگت لیلا جونی.باحالاشو بنویس من منتظرم . موفق باشی.

setika

قشنگ بود لیلا جونی من بعضی از شعراتو نصفه از یه بنده خدائی شنیدم حالا خیلی دوست دارم که کاملشونو بخونم یاالله یاالله منتظریم والله